سلام به تمام بچه های گل
امروز یه روز استثنایی که نمیشه باور کرد.چرا؟بخاطره اینکه تولد یکی از بهترین دوستمون مهتای عزیزم
تولدش مبارک انشاا... هرچی از خدا می خواد بهش بده و موفق باشه 






عزیزم تولدت مبارک و هم بخاطر اینکه امتحانات تموم شد
اینم به خاطر دوست عزیزم چون تولدشه
این جمله منه دوستدارم خیلی زیاد
شعر باید خودددددددددش بییییییییییییییاد

تولدت مببببببببببببببببببببارک

تولدن مبارک عزیییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم




مهتا عزیز داشتم عکس تولد سرچ می کردم اینم بود



*******************************************************************
***
باز هم قلبی به پایم افتاد
بازهم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرودار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
بازهم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
بازهم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمم دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه جویم دراو
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جان و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویق را
او به من گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او گویم ای نا آشنا
بگذر از من من تورا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکستم و کس رازش نخواند
ای دریغا کس به آوازش نخواند
***

امشب از آسمان دیده تو
روی شهرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


از کسایی که تا به اینجا به وبلاگ ما نظر دادن خیلی ممنونیم
موفق باشید مهتای عزیزم دوباره تولدتو تبریک می گیم 




امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو غزل فراموش می کنی
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه ها را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مراکه سایه سبز نوازش می کنی
گمراه ترازروح شرابی ودیده را
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی
تو دره بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ را باخت
او را به سایه از سیه پوش می کنی؟
***
**عکس**

***

***

***

***

***

***

***

***

***
***شعر ***
ای شب از رویا تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شویم جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های من
آتشی در سایه مژکان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تر دید ها
با توام دیگر زدردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من این بار نور؟
های هوی زندگی قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمه خورده بر چشمان من
پیش از اینتگر که در خود داشتم
هر کسی تو را نمی انگاشتم
درد تاریک است درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش مارا یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازار ها
***
تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفسهایت
***
درد هایم را برایت گفته ام بشنو اکنون این سکوت تلخ را
***
ای که دور از من در قلب منی
با خبر باش که همه دونیای منی
***
درد تاریکی ست
درد خواستن
رفتن بیهوده فردا را کاستن
***
|
+| نوشته شده توسط
غزاله*** در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
|